تبليغاتX
سکوت های یک زن
سکوت های یک زن











 

دست خودم نيست، دست و دلم به نوشتن نميرود. خوب نيست كه آدمها به اين روز دچار شوند ولي بدتر اين است كه دريابند آنچه در حال رخ دادن است. دوره اي را در سكوت كامل نوشتن به سر بردم و هيچ چيز ننوشتم. ولي حالا دوباره رجعت اين سكوت تلخ به سراغ يك زن را خوب فهميدم و فقط نمي دانم راز شكستنش را.

گاهي براي آدمهايي مثل من نوشتن يعني سر كشيدن تمام تلخي ها يكجا و بدون استنشاغ، براي اينكه زودتر از دست و از شر اين تلخي راحت بشند. دوگانگي شخصيتي در كار نيست، وقتي مي نويسم از تلخي و آن سو شيرين زندگي مي كنم. اين ها همه دوگانگي زمان است، يعني در حالي كه خوشحال به زندگي روزمره خود ميرسي، در زماني دور اما دير نوشتن آغاز مي كني تا شايد گردگيري هاي دلت روزي به پايان برسد و تو رها شوي همچون قاصدكي كه باد پرپرش مي كند و به هزار جاي دنيا مي رود.

رها در باد شايد خودش شعري شود سبك/.

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:0 توسط یک زن| |


 

بر و بر نگاهم نكن

همينم كه هستم

با توام

آينه!

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:0 توسط یک زن| |


 

در دیار من

هیچ هراسی از عاشق شدن نیست

وقتی چشم دخترکان را

در بدو تولد

کور می کنند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:41 توسط یک زن| |


 

من كه براي همه چلچله هاي كر آواز خواندم

و تا مدتها سرم را حتي بالا نياوردم

و نمي دانستم كه همه آنها

يكي يكي رفته اند

و خسته شده اند

از تماشاي باز و بسته شدن بي دليل

دهان كج و ماوج يك زن كولي

من چرا؟!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:48 توسط یک زن| |


 

گل سرخي كه چيدي

لاي موهاي مواجم

خود نمايي مي كند

و تو را خيره تر

 

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:55 توسط یک زن| |


 

تا تو بر نگردي

دخترك قصه ما خواب ندارد

شبها زودتر برگرد

بگذار در روشني چراغهاي آبادي

تو در خانه باشي

 

پ.ن: براي مرد هميشه مهربانم.

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:20 توسط یک زن| |


 

تمام پريشاني و كابوسهايم 

فكر نبودن توست

در بودنت

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:19 توسط یک زن|


 

سالهاست در كنج لبت

خانه كرده ام

با هر لبخندت صدر نشينم و

با هر اخم

ويران

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:43 توسط یک زن|


 

شاید روزی ببخشم

شاید اگر بخندی

همان آن

شاید

شاید

باز هم زخمی نو

روزی نو

 

پ.ن: به دوستی گفتم از خدا یه هفته مرخصی می خوام، می خوام یه هفته بمیرم ولی خدا باید تضمین کنه که بعد از اون سالم برم گردونه، در جواب گفت راهش کماست. لبانم خندید و دلم فریاد زد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:40 توسط یک زن|


 

نه اشتباه نكن

پاييزم رنگ دارد

هزار رنگ

زيبا و عاشق

من امسال كورم.

 

پ.ن.: خدايا مرخصي مي خوام.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:44 توسط یک زن| |